در سوگ «ایران درودی»

و دستهایت دوباره نقاشی خواهند کرد….

چاپ خبر
 | 
شناسه خبر: 32039
 | 
تاریخ انتشار: 09 آبان 1400 - 15:32
ایران درودی زنی بود در نهایت مستقل بودن، جسور، جستجوگر و کاشف کرانه های زندگی خویش، سخت سرکش و سازش ناپذیر به آنچه خود باور نداشت، و گونه ای زندگانی کرد که با معیارهای خودش تعریف کرده بود نه بر اساس تسلیم شدن و تن دادن به تقلید و تحمیل جامعه و محیط پیرامونش.
و دستهایت دوباره نقاشی خواهند کرد….

هداپرس، فرزاد زادمحسن– و سرانجام نقاش نور، بانوی رنگ و رویاساختن از دل ویرانی و وحشت آفرینی های جهان، بانوی بلندقامت و سرکش و مغرور ایستادن بر ویرانه ها و قدکشیدن از دل رنج و روایت آرزوها و امیدها را بر بوم، جاودانه کردن، از پس ماهها مبارزه رنج آور و بی امان با بیماری، از تنگنای تن رها شد و در ابدیت نقشها و رنگها و رویاهایش آرام گرفت برای همیشه… اما نقاش، نمی میرد!

روزگاری «آندره مالرو» چهره بزرگ فرهنگ فرانسه، او را تجلی درک عظمتهای انسانی خوانده بود و در وصفش نوشت: «ایران درودی در تلاش یافتن بزرگی و حقیقتی در آدمیان است که آدمیان خود آن را فراموش کرده اند».«سالوادور دالی» نقاش بزرگ و بلندآوازه قرن بیستم، با توصیفش بعنوان زنی با استعداد و خلاقیتی بی حد و نهایت گفته بود به جایگاهش غبطه می خورد. و «ژان کوکتو»، «آنتونی کویین»، «کلود شابرول» و بسیاری دیگر از نام آوران اندیشه و هنر و فرهنگ جهان، شخصیت و هنرش را ستودند و در کار او کیفیتی را کشف کردند که از نظر آنان منبع زاینده خلاقیت، خودباوری و روح و جوهره آزادی در هنر بود. در سرزمینش ماند و نقاش رویای جمعی مردمی شد که حسرت هایشان، شادی هایشان، اندوه هایشان به تاراج فراموشی و فاجعه می رفت و او با نور و رنگ، صدای ماندن این قوم شد در هیاهوی هنگامه ی هنرسوزی ها که «نقش» را نه نماد انسان و آزادی و امیدش، نه نشان «زندگی»، و نه رویت جان و وجدان آدمی، که «نقاب» حقیقت می خواست و بزک درندگی و دروغ….

«کاندینسکی» نقاش نامدار و صاحب سبک اوایل قرن بیستم و از معماران هنر مدرنیستی و انتزاعگرایی، ماهیت این مکاشفه و کنش خلاق هنرمند را در کتاب «ضرورت معنوی هنر» در سه سطح و ساحت و- به تعبیر خودش- در «سه ضرورت اسرارآمیز»، اینچنین تبیین و صورتبندی می کند:
1 – هر هنرمند، در مقام آفریننده، باید آنچه را خاص خود اوست بیان کند (عنصر شخصیت)

2 – هر هنرمند، در مقام فرزند زمانه خویش، باید آنچه را خاص عصر اوست بیان کند. ( عنصر سبک از نظر ارزش باطنی اش متشکل است از زبان زمانه و زبان نژاد)

3 – هر هنرمند، در مقام خدمتگذار هنر باید آنچه را مختص به هنر به طور عام است بیان کند (عنصر ناب و جاودان هنری که همه افراد، اقوام و اعصار را فرامی گیرد و باید در آثار همه هنرمندان از هر ملت و دوران که باشند مشاهده شود و به دلیل آنکه عنصر اصلی هنر است نه زمان می شناسد و نه مکان… خلاصه اینکه؛ فحوای ضرورت باطنی و درنتیجه تکوین هنر، بیان تحول یابنده امر بیرونی- عینی در قالب امر زمانی- ذهنی است»

«ساندرو بکولا» مولف کتاب مشهور و مهم: «هنر مدرنیسم»در تحلیل خود از منظر کاندینسکی می نویسد:
«از نظر من آن “ ارزش بی زمان” که کاندینسکی در تقابل با آن دو عنصر دیگر- عنصر شخصیت: آنچه خاص خود هنرمند است و عنصر سبک: آنچه مختص زمانه است- را قرار می دهد، عبارت است از اتحاد دو قطب “ خود” در هنر، یعنی ترکیب امر ذهنی و امر عینی، امر خاص و امر عام»
«بکولا» در ادامه و در تحلیل ماهیت «عنصر اصلی و بنیادین هنر» از منظر معلم جریان ساز مکتب هنری «باوهاوس» که نقطه پیوند و التقای فردیت و خودانگیختگی خلاق هنرمند و ضرورتهای تاریخی و اجتماعی عصر اوست می گوید:

«برخورد دیالکتیکی میان خودنمایی و آرمان، ذهنی و عینی، خاص و عام است. شدت تنش روحی و ذهنی میان این دو قطب و قدرت متقاعد کننده سنتز تصویری آنها “عظمت” و “جاودانگی” اثر هنری را مشخص می کند. به گمان من فقط از این راه است که این گفته کاندینسکی را که ضرورت فحوای باطنی، و درنتیجه تکوین هنر، بیان تحول یابنده امر بیرونی- عینی در قالب امر زمانی- ذهنی است می توان فهمید و تفسیر کرد»

با این رهیافت، می توان کارنامه کامیاب «ایران درودی» را در پیوند این فردیت و شخصیت مکاشفه گر و خلاق با ادراک فراگیرش از این کلیت منظومه وار فرهنگ- جامعه- تاریخ در قالب یک درک سیستماتیک، روشمند، پویشگر و پیشرو بازشناخت و به ارزیابی نشست. ردپای رنجهای عظیم، عمیق و بی امان و مصائب پی در پی و فقدانها و بحرانهای کمرشکنی چون از دست دادن همسر همراهش «پرویز مقدسی» خواهرش «توراندخت درودی»، حادثه انقلاب و سالها ترک وطن و اقامت در پاریس، و بسیار چیزهای دیگر، ردپای شخصیت خاص و هویت فردی او با همه ویژگیهایش: جسارت، غرور، خوداتکائی و خودساختگی در دل رنج و آبدیده شدن در کوره زیستنی سراسر مشقت و محنت، و یافتن یک افق و چشم انداز شخصی برای زندگی: ترکیبی شگرف از عشق، امیدورزی، صبوری، پشتکار، استمرار، ستیزه گری مدام با همه موانع خلاقیت و خیال زیبایی اندیشانه و هنرآفرینانه اش، و… و رد پای یک باور بلند و برازنده به «میهن» به مثابه تمامیت میراث و موجودیتش، سرمایه و غنای آفرینشگری اش، معنای زنده بودن و با بی شماری از دردها و دشواریها جنگیدن و سرپاماندنش… رد اینهمه را به روشنی تمام می توان در جهانزیست نقش آفریده بر بوم و رنگش عریان و عیان به تامل و به تماشا نشست.

زنی بود در نهایت مستقل بودن، جسور، جستجوگر و کاشف کرانه های زندگی خویش، سخت سرکش و سازش ناپذیر به آنچه خود باور نداشت، و گونه ای زندگانی کرد که با معیارهای خودش تعریف کرده بود نه بر اساس تسلیم شدن و تن دادن به تقلید و تحمیل جامعه و محیط پیرامونش. بقول خودش: «آن کرد که می خواست». او «انگاره» و «الگو»ی زنی را زیست و از خود به روزگاران باقی نهاد که ریشه در ادراکی آمیخته با اصالت و استقلال در تفسیر زیستن خود داشت و همین، کارمایه ی کیمیاکاریها و کرامتهای «ابداع» در هنرش هم بود.

این فلسفه زیستن- به تعبیر «هگل»- درس و دعای او بود. عشق را به بهای رنج به کف آورده بود و آسانش از کف نمی نهاد. صراف و صیرفی گوهری بود که به جان و جهان می ارزید و به تعبیر «سایه»:
«به شوق لعل جانبخشی که درمان جهان با اوست
چه نامردم اگر زین راه خون آلود برگردم…»

عشق، همه جان و جنونی بود که در هنرش جریان داشت. نقاشی نیایشش بود. محرابش بود و معراجش نه وسیله تفنن و ارتزاق و معاش و نه ابزار تفاخر و شهرت. نقاشی کشف و کنشمندی و «افق حضور» و منظر و میدان شهود او بود در برابر این به قول «کافکا»: «فراموشی فراگیر هستی» و به قول «میلان کوندرا»: «سبکی تحمل ناپذیر هستی» که بی وقفه و بی امان، دست در کار ابتذال جهان و زندگی داشت. نقاشی، جان و جهان او بود و گستره مصاف این تخیل خلاق را با بی معنایی و تهی وارگی هستی که از همه سو هجوم می آورد و همه چیز را در کامش فرومی کشد، ترسیم می کرد. نقاشی برایش مشق روزمرگی نبود. ذات این اصالت و بداعت و این هویت مستقل و منحصر بفرد هم مستقیما از همین نوع و جنس نگاه و نسبت با هستی و هنر، سرچشمه می گرفت.

و «امید»… امید که با نور در افقی ملتقای زمین و آسمان نشان گذاری شده بود، تمثیل تمامیت او بود و تبدیل به مشخصه و هویت همه آثارش شد. امیدی به تعبیر «هانری لوفور»: «در قالبی زدوده از ترس» در مرکزیت درک زیباشناسانه و در نگاه «ارنست بلوخ»: «فیلسوف امید»: مثل درخت… درختی که از ریشه برمی آید؛ اینجاست که به استعاره رویش همیشگی در جهان ایران درودی می رسیم. در فلسفه امید «ارنست بلوخ»: «اصل نه بودن، بلکه شدن، نه بودگی، بلکه شوندگی است. هستی هر پدیده آن چیزی را نیز در برمی‌گیرد که آن چیز هنوز آن نشده است. “هنوز-نه” جزئی از هستی است، پاره‌ی اصلی هستی است. فلسفه‌ی بلوخ فلسفه‌ی “هنوز- نه” است، بر این پایه “فلسفه‌ی امید” است: الف هنوز ب نه-شده است، امید می‌رود که بشود. امید در جان جهان است، امید جان جهان است…» امید… همانکه «راسل» می گوید به هیچ فلسفه و فیلسوفی اعتماد نکنید اگر آینده را بی امید نشانتان می دهد حتی خود من! مگر فلسفه ای که شادی در خود دارد و از مهربانی الهام می گیرد»… این امید در بطن و متن ماهیت تراژیک هستی نطفه می بندد و نور می پاشد.

مثل همان گلهای همیشه روینده و رونده به بالا، سربرکشیده و سینه افراشته و باصلابت در یخزار و برهوتی شیشه ای و شفاف و شبح گون، ریشه در اعماق خاموشی می گسترند و راه خود را از نیستی به نور، به روشناهای بالا می کشند، حرکت و حیات را تداعی می کنند و تسلیم نشدن به این جغرافیای انجماد و سکون را. او سکوت جاری در جهان اثرش را با این گل و نور که نبض رهایش و گشایش اند، به صدایی پیوند می زند که ضرباهنگ یک فرهنگ و هستی شناسی پرضربان و پرسیلان و همواره در جوشش و جریان می شود. حرکت و سیالیت رنگهای او در میان خلائی وهم گون و بی درکجایی که دورنما و دیدرسی از کلیت هستی یا ویرانه آرمانشهری مثالی و متعین است، موسیقی مواجی می آفریند که با سکوت و سکون و مه آلودگی این اقلیمهای متصلب و منجمد، در کشاکش است. ریتم رقصان و رهای رنگ در پسزمینه ای پیشرونده از رازگونگی و رویاوارگی، یادآور این سخن «پل گوگن» است که: «نباید نقش کشید. بلکه باید احساسی موسیقایی آفرید که از خود رنگ، از ویژگی اش، و از نیروی درونی و اسرارآمیز و رازگونه اش ساطع می شود» یا این تفسیر «ماتیس» که: «رنگ ها و خطوط، نیرو هستند و راز آفرینش در بازی و تعادل این نیروها نهفته است»

تلاش او در «ازآن خودسازی» و هویت مستقل بخشیدن به شیوه ای که روزگاری «آنتونیو رودریگز» آن را حدفاصلی از سوررئالیسم و سمبلیسم توصیف کرده بود و روایتی کاملا درونی شده و شخصی از آن، که متناظر با زیست و زمانه خود و با وجدان و شهود و فاعلیت فردی خود باشد، در نقطه مقابل تمهیداتی است که از آغاز جنبش نوگرایی در نقاشی ایران صرف بومی سازی و تلفیق هویت ملی با بیان و زبان مدرن و معاصر جهانی شد و عمدتا ناشی از یک سوءتفاهم در نشناختن روح هنر مدرن و بنیان نگاه مدرن به انسان و جهان و مساله خلاقیت و خیال زیباشناختی، و خلاصه کردنش در- به تعبیر «سیامک دل زنده» در کتاب «تحولات تصویری هنر ایران»- «نگره تزئینی» و «پیکره بومی» بود و انبوه آثاری که بر این اساس پدید آمد و هنر معاصر ما را از داشتن و دیدن جهانهای فردی این هنرمندان و روایتی فاعلانه و خلاقانه از خود و جهانشان محروم کرد.

رویکرد او به مدرنیسم در هنر، مشابه کاری که «محسن وزیری مقدم» در حوزه کانترکتویسیم و انتزاع کرد، اسیر نگرشهای نمادپردازانه در سطح یا ارجاعات مشخص بومی نشد. این گذر از عینیت به ذهنیت و پرداخت آن در یک بافت ارگانیک و در یک دینامیزم خلاق و خودارجاع سامان می دهد و سازماندهی می کند. به این ترتیب درعین آنکه با بیانگری و بازنمود صرف و بازتاب واقعیت عینی و مشهود یا تزریق تحمیلی نماد و یا برگردانی خام و غیر کنشمند از سوررئالیسم به شیوه دالی و مرتبط با خاستگاه و خودانگاره ای دیگر و متفاوت مواجه نیستیم، هم نقش و نشان «خود» و «من فردی» هنرمند را جابجا می بینیم و هم ساختار آرمانی شده ای که توازن تصویری او را به شیوه ای خلاقانه تمهید می کند. همان وحدت تجسمی کنشمند که «موندریان» از آن اینگونه تعبیر می کند: «به هیچ وجه چنین نیست که پلاستی سیته (انگاره آفرینی) ناب در هنر از سرشت فردی انسان غافل شود یا آن “مایه انسانی” را از دست بدهد. انگاره آفرینی ناب برابرسازی امر خاص و امر عام است. میان این دو جنبه، برابری وجود دارد…»

این تجلی یافتن امروز و اکنون زندگی و تاریخ همینجایی ما و زبان تاثرات و عواطف جمعی و روح قومی همین مردم بودن و از دوران خود روایت کردن، این پیوند عمیق و ساختاری با فرهنگ و تاریخ و عرفان ایرانی در بستری از معاصریت و جهانی شدگی و یک نگاه کلی و عام انسانی و هستی شناسانه رخ می دهد و کار او را منظر تعامل «هویت ملی» و «هویت جهانی» می کند. نقاشی های او از ورطه شبیه سازی واقعیت به سلامت می جهد و فضاهای سوررئال خود را بر بن و بنیان واقعیتها بنا می کند و این کاری است بزرگ که جاسازی معنا در کنش تصویر و در فرایند خلق است نه مضمون و قالبسازی های مفهومی تحمیل شده بر فرم. بی آنکه به دم دستی ترین ابزارهای نشانه شناختی و ارجاعات بیانگرانه متوسل شود، سیری از اسطوره تا عرفان و تا حقایق معاصر سرزمینش را در گستره سیاحتی که به سیر و سلوک می ماند پیش چشم می آورد.

فلسفه نور را که جهت و جوهره حکمت معنوی و معرفت تمثیلی قوم ایرانی و نقطه ثقل اندیشه عرفانی این سرزمین است در همه کارهایش تکرار و برآن تاکید می کند. این احضار و استخدام مدام تاریخ، این پیش چشم داشتن و با خود بردن وجدان تاریخی و بر دوش کشیدن بار عظیم «عاطفه جمعی» و «خاطره قومی» به همه زوایای آثارش، البته سنجاق شده از بیرون و به ضرب و زور یک نشانه شناسی دم دستی، شعارگونه و ایدئولوژیک نیست. محصول و نتیجه یک ارتباط درونی شده با تمامیت این میراث معرفتی و استغراق در عمق یک سنت فرهنگی است اما در قالب یک مکانیزم بازآفرینی ساختمند و در دل یک ارگانیزم تصویری تثبیت شده، پویا و نوآورانه و در یک بافت و ضرباهنگ زنده بصری. تاریخ تطاول و تاراج ایران را در ترکتاز تازی و ترک و تتار تا امروز و سرپاماندن سرزمینش را در هزاره ای از خونریزی تا خشکسالی در «از اینگونه رستن» تصویر می کند. حکایت این سالهای سیاه و طاعونزده را در «تخت جمشید یخ زده» باز می آفریند و در «رگ های زمین- رگ های ما» از طلا و بلای سیاه؛ از نفرین «نفت» می گوید. با «باران نور»، چشم را در سماعی شهودی و شیفته وار به ضیافت عارفانه بی خویشی و یگانگی می برد. در «راهیست راه عشق» و «اشراق»، منظری به بیکرانگی عشق و حکمت عاشقانه زیستن می گشاید و در «سیاوش»، روایت از تیره فرجامی نجابتی معصوم در چنگ ظلم گستران و ظلمت اندیشان دارد. می بینیم که هنرمند، حرفی ناگفته نگذاشته است برای هرآنکه به تعبیر او: «چشم شنوا» دارد. فقط باید خوب دید و رسم و آیین «درست دیدن» دانست. رنگها دارند در سکوت خود فریاد می زنند!

حضوری هفتادساله و مستمر در عرصه هنر معاصر ایران او را در شمار قله های بی انکار و بی تکرار تاریخ نقاشی نوگرا نشانده بود. اصالت سبک و بیان فردی نوآورانه او به کارش هویت و جایگاهی بخشید که ناشی از پیوند یک نگاه بومی و داشتن یک افق انسانی و جهانی بود و همین او را بدون استفاده از شگردها و کلیشه های رایج و معمول و نخ نما شده در «گفتمان هنر بومی» و در گذار از موجهای مقهورکننده و غالب شرقی گرایی و بازگشت به خویش و غرب ستیزی و جریانهای فراگیری چون سقاخانه و جنبشهای خط نگاری یا هنر معطوف به تصویرگری تحولات زمانه، بتدریج به یکی از معدود نمایندگان جدی و مسلم هنر معاصر ایرانی در جهان تبدیل کرد که می دانست چه می گوید و چه برای عرضه دارد و روی در گفتگو با جهان و مخاطبه با روزگاران آینده داشت. هویت، از بیرون به جهان نقاشیهایش تحمیل نشده بود و برای همین تاریخ مصرف نداشت. هویت، در خود نگاه و در بافت بیان بصری اش از درون، طرح ریزی و متبلور شده بود. آنچنانکه به بیان «علی میرفطروس»: «بسیاری از تابلوهای ایران،نمودارِ جوانه های جوانِ جان های شعله ور از عشق است که در فضاهای اثیری به بلورهای نور و روشنائیِ جاوید می رسند.بنابراین می توان گفت که تابلوهای ایران درودی، مکاشفۀ عارفانۀ رنگ هاست»

«ایراندخت درودی» خود ایران ماست در بالیدن و برکشیدگی اش از دل جبر جمود و از عمق طلسم فروبستگی تاریخ آنگونه که خود گفت: «این چهره ی من است؛ منم ایران»… این شوق و تمنای رویش و تابش در گل و نوری که در عمق انجماد و انزوا و محصور شدگی و در هجوم مسلط و مرعوبگر یاس و یائسگی، خود را تحمیل می کند و امضا و اثر انگشت نقاش می شود. گلهای معلقی که معلوم نیست چگونه و از کجا در این خلاء فراگستر و پیشرونده ریشه گرفته اند و رسته اند اما هستند. گلهایی که آنجهانی و فراسویی اند آنچنانکه «مولانا» هفت قرن پیش از این گفت:
«گل آنجهانی است نگنجد در این جهان در عالم خیال نگنجد خیال گل…»

این گلها از متن و زمینه این سنت معنوی و حکمت تمثیلی سربرآورده اند و شکفته اند و همه جا هستند: در برابر آن دیوارهای بلند از بلور، در گستره های ناکرانمند و متبلور نور، در میان همامیزیها و بازیهای نور و بلور، حتی در وسط کویر هم می رویند و می شکفند: تابلوی «کرشمه خاک» را بنگرید

«ایران»، اگر بخواهیمش در یک کلام خلاصه کنیم «نقاش نور» است. نورهایی که می روند و می آیند. نور گسترده ترین، پربسامدترین و نیز مسلط ترین عنصر تصویری اوست. نورها هویت دارند. موجودیتی مستقل دارند. کاراکتر و تشخص دارند. گاه گسترنده و توفنده و با تابشی چشمگیر و انبوه، موج وار و سیال از همه سو می تابند. گاه در قالب بلور متجسد شده اند. گاه چون رودی روانند و گاه در آرامشی پوشیده در کرشمه و خواب و افسون وارگی غلت می زنند و غوطه می خورند. گاه لطیفند و ظریف و گاه خشن و مهاجم. گاه آرام و گاه بی طاقت و بیتاب. گاه در طغیان و عصیانند و گاه در ترنمی موزون و ملایم از برابرمان می گذرند. جغرافیای اثیری و مثالین او، گستره تلالو و تلاطم و تجلیات نور است. همان نور که از اسطوره تا فلسفه و عرفان ما نقش و نشان خود را نهاده و از اندیشه خسروانی و فرهنگ باستانی تا حکمت اشراق را از حضور خود انباشته است. نور، اسم رمز یافتن این آرمانشهر پیدا و پنهان است.

دورنماهای غریب و مبهم، لامکانی و در عین حال، همه جایی او با همه عناصر آشنایی زدایی شده اش، بیننده را در مرز انتزاع و انگاره سازی خیالین از عناصر بصری به یک ادراک زیباشناسانه از دلالتگریهای فرم در دامنه های تمثیلی و تجریدی خود می برد. ماورای ترسیم شده در این آفاق آنسویی، دست نیافتنی و دوراز دسترس آدمی نیست. در برابر چشم اوست و اصلا در خود اوست. «خودآگاه» و «ناخودآگاه» در این افق درهم می آمیزند و با هم یکی می شوند. اشراق در گستره لایتناهی رنگهایش رخ عیان می کند. از ازل تا ابد این صحنه و این پرده جاری است. مرزی میان خط افق با زمین نیست. بی خط زمینه ای، رمین و آسمان در هم گره می خورند و با هم یکی می شوند. مرکزیت سوژه ها در تلاقی زمین و آسمان، نقطه اتصال دو ساحت مادی- معنوی و زمینی- آسمانی و متناهی- نامتناهی است. نور از میان این دو جهان آشکار می شود نوری که در همه جا یگانه افق و امکان امتداد امید است.

کلیت و منظومه وار بودن این منظرها که هم دارای عمق میدان دیدند و هم تعریف شده در یک قلمرو نامحدود و نامحصور و گسسته و بیرون آمده از مکانمندی و متحیز بودن مادی، عرصه ای به پهنای ناکرانمند زمین و آسمان می آفریند که از همه قید و بندها و حد و حصرهای اینجهانی جداست و همه هستی را در خود بازمی تابد. او جهانی موازی جهان بیرون و پیرامون ما با یک خودبسندگی و موازین مستقل و خاص به خود و با وحدت تالیفی و بیانی ویژه خود و عناصر همگون و همراستای این نظم ترکیبی نمادین، آداب و ترتیبی دیگر می آفریند و «عالمی دیگر» می سازد:
«تو بهار عالم دیگری ز کجا به این چمن آمدی» و بازهم به بیان «صائب»:
«عالم دیگر به دست آور که در زیر فلک
گر هزاران سال می مانی، همین روز و شب است…»
و این معنای حقیقی گسترش و بسط و امتداد کیفیات هستی در تخیل زیباشناختی است که «هگل» آن را سرچشمه ادراک و التذاذ هنری انسان می شمارد.

سوررئالیسم او راه به خلق فضایی آرمانی و جهانی متعالی می برد. جهانی که «جغرافیای حیرت» است و همه چیز در غلیان و غوغاست. سکوت و بی زمانی و فقدان انسان در آن، با شیوه ای که هنرمند برگزیده و دستور زبانی که هویت اوست، هم ترسیم گر آفاق انسانی است و هم نبض حیات و صدای زمانه و طپش و تلاطم تاریخ را در آن می توان شنید.

مواج بودن خطوط و جنبش و پویش ریتمیک و رهای رنگها و شکافندگی و شتابندگی شان به هرسو، چرخش دید را برای مخاطب، تمهید می کند و حرکت و همه جانبه نگری را تحقق می بخشد. همه چیز در عین تجسد و خاموشی در حرکت و جوشش و جهش است. هستی، بی صدا نیست! باید بقول خود او چشم را «شنوا» کرد و باید طریقت «دیدن» آموخت و به «آیینگی» واصل شد:
«آینه ام آینه ام مرد مقالات نی ام دیده شود حال من ار گوش شود چشم شما…»!

در این بی مرزی و درهم تنیدگی رنگها، مخاطب در مقام سوژه اندیشنده و کاوشگر، خویش را در کانونی از ابژه های انتزاعی می یابد و با آنها یکی می شود و آداب آشنایی با غرابتهای این جهانزیست بصری را آرام آرام پیدا می کند. در عین حال، این منظره ها و منظرهای بیرون از زمان و مکان، با ساختار فرمی همبسته و درون مرکز خود، یک نظام از دلالتهای نشانه ای می سازد که سرشار از شور و غنای بصری و تجلی فرم های بدیع و امکان سازی خلق گستره های مفهومی و ذوقی برای مخاطب است و ساختمایه صوری آن راه بر قوه درک و عرصه آفرینیهای خیال خلاق نمی بندد.

گفته بود: «من در خاک وطنم ماندنی هستم. این خاک است که منبع الهام من است» موتیف «تخت جمشید» با آن فراوانی و تکرار در آثار او به اشکال مختلف، شاید از انگشت شمار نمایه های تصویری است که بی شباهتی به ارجاعات اینچنینی و مشابهاتش در نقاشی معاصر، جایگاهی دیگر می یابد و انگاره ای آرمانی از یک تمثیل تاریخی زنده و در تداوم و بمثابه مظهریتی از یک روح تمدن ساز و آرمانشهر جاری و متبلور در همکنشی تاریخ و اسطوره می شود چنانکه در اثری که اشارتی بدان رفت: تخت جمشید یخ زده، این بنا، که فراتر از عینیت معمارانه و تاریخ مصرف تاریخی اش، یک حقیقت اندیشه گستر و الهام آفرین است و در کنار دو عنصر محوری و ثابت این زیست-جهان: نور و گل، نقش فرازمانی- فرامکانی می یابد، ثبت و ماندگارسازی تصویر یک دوران از حیات این مردم و این مرز و بوم را با جاندار انگاری یک مرکزیت تداعی گر بصری، شکل می بخشد. تخت جمشید او یا در آتش است و سوخته و یا منجمد شده تا در روزگاری دیگر، هستی از سر گیرد به گواه زندگی و زایندگی این قوم و این مدنیت و فرهنگ.

در عرصه های بسیاری هنرآفرینی کرد. بیش از 80 فیلم مستند برای تلویزیون ملی آن زمان ساخت. با اسطوره ای چون «اورسون ولز» در کارگردانی «هملت» همکاری داشت. در بیش از ۶۳ نمایشگاه انفرادی و بیش از ۲۵۰ نمایشگاه گروهی در ایران و سراسر جهان، آثار خود را به دید عموم گذاشت و با نوشتن کتاب «در فاصلهٔ دو نقطه» به نویسندگی نیز روی آورد و در عین حال نام خود را بعنوان کارگردان، منتقد هنری و استاد رشته تاریخ هنر دانشگاه نیز تثبیت کرد.

همین آخرهای شهریور از طرف موسسه با او تماس گرفتم برای گرفتن مقاله ای یا یادداشتی کوتاه از او که زینت بخش کتاب یادنامه استاد محسن وزیری مقدم شود. خانم نعیمی بزرگوار و صبور که سالها وفادارانه در خدمت و حضورش بود و مدیریت برنامه هایش را بعهده داشت، خبر از بیمار شدن سخت او داد و ابتلایش به کرونا و در برابر اصرار من که خواستم لااقل صدای «بانوی ایران» را بشنوم گفت حتی رمق برخاستن از تخت را هم ندارد و برای برنامه رونمایی و بزرگداشت خودشان هم توان جسمی برایش نمانده است. گفت خود من هم سخت مبتلا به کرونا بودم و با لحنی ملتمسانه خواست مراقب باشم که خودم کرونا نگیرم. و امروز هم یکباره این خبر!… «ای باغ ای بهار! کجا می روی؟!»….
امروز، «ایراندخت درودی» فرزند ایران به بلندای بیکرانگی هستی پیوست. نقاش در نقشهایش به خواب ابدیت رفت و در رویای رنگهایش رها شد… «خوابش آرامترین خواب جهان» باد! یادش جاوید. نقش و نگار هنرش بر گستره حضور و حقیقت، به روشنای خورشید.

صدای او جاری است. صدای رویش و جاری شدن زندگی، که هیچ اثری را از امید و از عشق به ماندن و برگ و بار افشاندن و در هوای نور نفس کشیدن، خالی نگذاشت. مرگ هم در نگاه و منطق زندگی اندیشی او، آغاز بود و ارتفاع زیستن. عشق، نگاهش را در افقی فراختر به بلنداهایی دیگر پیوسته بود. گفته بود: « روزی که مرگ به سراغم بیاید خواهم گفت تو پاداش من هستی، نه پایان من، چرا که مرگ برایم رهایی نیست، آغاز دیگری است.

اگر مرگ را تولدی دیگر بدانیم، خواهم گفت که دست‌هایم دوباره نقاشی خواهند کرد و بار دیگر، بار سرنوشتی را که حماسه‌ی عشق را به تلخی و سختی، اما پرشکوه زیسته است به دوش خواهند کشید.

تا در تولدی دیگر، دلهره‌ها و شادی‌های زندگی را تصویر کنند و راز زندگی مرا که بر آن مهر عشق خورده است بگشایند. عشق به زندگی، عشق به انسان‌ها، عاشق شدن به عشق…»

و از این پس، دستهایش، دوباره و تا همیشه نقاشی خواهند کرد آنچنان که خود می خواست. تا آن جاودانگی بی مرز و بی منتها که در همه نقاشی هایش می جست و می کشید. عمری آزاد زیست؛ به کمال و به کامیابی. زیستنی از آنگونه که می خواست و خود تعریف کرده بود. زندگی را چنانکه «ایرج جنتی عطایی» می گوید «تا ته لحظه آخر زندگی کرد» و: «فرصت کوتاه بود و سفر، جانکاه بود اما یگانه بود و هیچ کم نداشت»… و «آزادی» را در زیستن خویش و در زبان نقش و رنگ، «آینه داری» کرد چنانکه نزدیک به نیم قرن پیش، «الف بامداد» خطاب به او چنین سروده بود:
«تمامی الفاظ جهان را در اختيار داشتيم
و آن نگفتيم
كه به كار آيد،
چرا كه تنها يك سخن، يك سخن در ميانه نبود:
آزادي!
ما نگفتيم
تو تصويرش كن!»

و دستهایت دوباره نقاشی خواهند کرد….

در سوگ «ایران درودی»

«… تو خطوط شباهت را تصویر کن:
آه و آهن و آهنک زنده
دود و دروغ و درد را
که خاموشی
تقوای ما نیست

سكوت آب می‌تواند خشكی باشد و فرياد عطش؛
سكوت گندم می‌تواند گرسنگی باشد
و غريو پيروزمندانه قحط؛
همچنان كه سكوت آفتاب
ظلمات است.
اما سكوت آدمی فقدان جهان و خداست.
فرياد را تصوير كن!
عصر مرا تصوير كن…»

پاره ای از شعر «احمد شاملو» در ستایش «ایران درودی»

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

از اینجا تا بخارا لاله باشه….

بدرود… آقای «نقش منفی»، آقای «نقش مثبت»!

برچسب ها:

دیدگاه خود را ارسال کنید.

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش های مورد نیاز با * علامت گذاری شده اند.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.