چندکلمه ای در باب ما و " مریم میرزاخانی "

مرگ، گاهی ” مریم ” می چیند!…

چاپ خبر
 | 
شناسه خبر: 3432
 | 
تاریخ انتشار: 26 تیر 1396 - 17:04
مریم میرزاخانی چقدر نسبت دارد با افق ما و زیستجهان ما مردم؟ نگاه و شیوه زیستن او چقدر نزدیک ماست؟ اگر در ایران بود تا چه حد می توانست در شکل دهی به این افق و نگاه و سلوک، توفیق یابد و همین شود که شد؟ ما چقدر مریم میرزاخانی پنهان و ناشناخته داریم که در فضای تهی از علم و انباشته از عربده و عصبیت، هرروز تلف می شوند و هرروز می میرند بی آنکه کسی مرثیه ای برایشان نوشته باشد و بی آنکه حتی شناخته شوند و به آن سطح از اعتبار و شهرت جهانی و دریافت بزرگترین جایزه علمی دنیا که می توان تصور کرد، برسند؟ چقدر فکر کرده ایم که اصلا این فضایی که نه فقط حاکمیت ما، که ساختار ذهن و زبان مارا احاطه کرده چه میزان قابلیت دارد که مریم میرزاخانی از دل خود بیرون بدهد؟ مریم میرزاخانی در این فضایی که ما داخلش نفس میکشیم و حرف می زنیم و درس می خوانیم و زندگی می کنیم اصلا غریب تر از آن چیزی است که فکرش را بکنید!...باور کنید!
مرگ، گاهی ” مریم ” می چیند!…

در مرگ مریم میرزاخانی، نابغه ریاضی ایران و دارنده برترین جایزه ریاضیات جهان، در این دو روز بسیار گفتند و سوگنامه ها و مرثیه ها در ظرف چند ساعت، یکباره همه فضای مجازی را پر کرد و باز هم فرصتی برای ابراز تاثرات و واکنشهای احساسی و جوشش عاطفه جمعی- که در مورد این عزیز از دست رفته اتفاقا همه شرایط از جمله: جایگاه ممتاز و فاخر علمی، چهره و ظاهری که تداعی کننده نجابت و معصومیتی خاص بود، نوع بیماری و جوانمرگی و از همه مهمتر ایرانی بودن مشهورترین و شناخته شده ترین ریاضیدان زن جهان، کنار هم جمع شده بود- مهیا شده است و چندروز دیگر هم باز اتفاقی دیگر و سوژه ای تازه تر و…….
اول- فارغ از غمسروده ها و دلنوشته های این روزها، که تاریخ مصرف دارند و حاوی ایده متمرکز و منسجمی هم نیستند، و حتی فرصتی یافتن برای یک اشاره کلی به فرار مغزها و واگشودن مساله مهاجرت نخبگان علمی از موطن خویش و مساله هوش و نبوغ ایرانی! و….که در حد یک طرح کلی و بدون سرانجام به حال خود رها می شود تا مرگ یکی دیگر و فرصت بیان یک چیز دیگر مثل مرگ غریبانه و تلخ کوروش اسدی نویسنده و مثل تجاوز و تکه پاره شدن آتنا اصلانی دخترک اهل پارس آباد و مثل چهارشنبه های سفید بدون حجاب و مثل…خیلی چیزهای دیگر! در همه این موارد تنها با حرفهایی مانیفست وار و استیتمنت گونه! و غالبا هم با لحنی تند و هیجانی و لبریز از احساس مواجهیم که اینستاگرام و تلگرام و توئیتر و خلاصه فضای کنش ارتباطی جمعی را در کسری از ثانیه آنچنان تب زده و ملتهب می کند و از آنطرف خیلی سریع هم این موج، با پیدا شدن سر و کله حادثه ای دیگر- و عادت کرده ایم که همه هم از دم، تلخ و بد!- فروکش می کند و به استقبال سوژه تازه می رویم! این، نه که همیشه ناپسند و قابل ملامت باشد، که در خود می تواند نشان از زنده و حساس بودن شاخکهای حسی یک جامعه و واکنش نشان دادن به رخدادهای پیرامون داشته باشد و نمایش قدرت فضای مجازی بعنوان یک برابرنهاد جدی برای گفتمان رسمی و فرهنگ رسانه ای حاکم. اما ماندن در این سطح هم، چندان خوب نیست! در خودش یک چیز خطرناک را هشدار می دهد: تلگرامیزه شدن فرهنگ از ژورنالیستی شدن تفکر، یک پله بدتر است! سر و ته همه چیز را در فضای مجازی و در چند خط و بی تکیه بر بنیانی نظری و چارچوبی فکری، هم آوردن و تکلیف همه را تعیین کردن و رفتن سراغ بعدی!، این در خودش نشان از یک نوع تنبلی و تن دادن و اکتفا کردن به لمس کی بورد و کپی پیست و فوروارد با همان گوشی توی دست دارد که تولید فکر نیست و سلیقه ساده انگار و سهل پسندی را در پس پشت، رو می کند. موج می سازد اما همان موج است!؛ می آید و می رود تا موج بعدی….نفر بعدی!
دوم- مریم میرزاخانی چقدر نسبت دارد با افق ما و زیستجهان ما مردم؟ نگاه و شیوه زیستن او چقدر نزدیک ماست؟ اگر در ایران بود تا چه حد می توانست در شکل دهی به این افق و نگاه و سلوک، توفیق یابد و همین شود که شد؟ ما چقدر مریم میرزاخانی پنهان و ناشناخته داریم که در فضای تهی از علم و انباشته از عربده و عصبیت، هرروز تلف می شوند و هرروز می میرند بی آنکه کسی مرثیه ای برایشان نوشته باشد و بی آنکه حتی شناخته شوند و به آن سطح از اعتبار و شهرت جهانی و دریافت بزرگترین جایزه علمی دنیا که می توان تصور کرد، برسند؟ چقدر فکر کرده ایم که اصلا این فضایی که نه فقط حاکمیت ما، که ساختار ذهن و زبان مارا احاطه کرده چه میزان قابلیت دارد که مریم میرزاخانی از دل خود بیرون بدهد؟ مریم میرزاخانی در این فضایی که ما داخلش نفس میکشیم و حرف می زنیم و درس می خوانیم و زندگی می کنیم اصلا غریب تر از آن چیزی است که فکرش را بکنید!…باور کنید!

سوم- مریم میرزاخانی متعلق به منظومه ای است که یک: پارادایمش، و دو: پرابلماتیک و پرابلمش: ” علم ” است. علم ساینس کاشف و کاوشگر و گستاخ! علم سیری ناپذیر و توقف ناپذیر و مهارناپذیر البته! نه علمی که ما می شناسیم و دانشگاه ما می شناسد!؛ علم تجربه گر ابطال پذیر زمینی که نه باور است و نه غیرقابل تشکیک و لایتغیر و ابدی! علم فیزیکال و امپریکال و انسانی و زمینی است! خود علم: ” علم علم ” و ” علم بما هو علم “.. همین! و این علم هم از سرچشمه عقلانیتی سیراب شده که عقل راسیونال خودبنیاد نقاد بی مرز و بی محدوده و صدالبته بی مهار است: ” ناولج ” نیست. ” ویزدم ” هم نیست. ” عقل معاش ” و ” عقل معاد ” هم نیست! عقل کانتی تفکیک گر و مفهوم ساز و بنیانگذار حوزه های شناختی است. عقل ” سوژه هگلی ” است. عقلی است که در درون خود، پارادایم علمانیت و علمی سازی همه هستی و جهان و انسان را می سازد و تبدیل به یک افق و منظر از یافتن جهان می شود. این عقل است که فلسفه علم می سازد و همین عقلانیت ابزاری و پارادایمیک است که همه چیز را مشمول ساینتیفیکیشن می کند. خوب حالا ما کجای این نگاه و این افق و این منظومه ایم؟ کجایش؟!
مریم میرزاخانی، گرچه تا جوانی اش در همین سرزمین و در کنار ما زیسته بود و فارغ التحصیل همین دانشگاه شریف هم بود، اما تکوین شخصیت علمی اش محصول اینجا نبود. محصول سیستم فکری و ارزشی مدرن بود که علم را ” بومی سازی ” نمی کند! و برای علم، خط مشی و چارچوب و مصوبه شورای عالی انقلاب فرهنگی تعیین نمی کند! و برایش علی السویه یا بهتر بگویم: خوشایندتر نیست که مغزهایش کوچ کنند و بروند تا یک دردسر، کمتر شود! محصول یک منظومه فکری است که علم، نه رویه سخت افزاری آموزش فن و تکنولوژی- چنانکه علم دراینجا همین نقش را دارد!- بلکه هویت بخش و مبنای سیاستها و برنامه ریزیها و تصمیم گیریها است. مدیریت و توسعه منابع انسانی در دل همین منظومه رخ می دهد. ما درست یا غلط، نه پارادایممان علم است و نه پرابلم و مساله و دغدغه مان؛ پشت این هم البته قرنها ستیز با خرد و عقلانیت و قرنها بحران تفکر و غیاب فلسفه خوابیده که اینجا جای بحثش نیست.
پس: فقدان مریم میرزاخانی می تواند، و باید، ما را به این فکر بیندازد که: چه نسبتی است بین منظومه فکری ما و آنچه مریم میرزاخانی درآن، اعتبار گرفت و عنوان یافت و جهانی شد و قدر دید و بر صدر نشست؟
چهارم- به جرات می توان گفت مریم میرزاخانی یک فرق عمده با نظایر خود و همکاران بسیارش در همان دانشگاهها و مراکز علمی آمریکا و همه جهان داشت و همین هم جایگاهش را به باور من، ممتاز می کند؛ او مثل خیلی از دانشمندان، تنها کارپرداز و اجراگر و حل کننده مسائل ریاضی نبود. در بسیاری از حرفهایی که زده، اگر بگردید ردپای اندیشه و نظرگاه معرفتی مستقلی را می بینید که می تواند ریشه در گرایش او به ادبیات و تخیل و هم نسبتش با فرهنگ و خرد ایرانی داشته باشد و این، موضوع یک بررسی در نگرش او به ریاضیات است. در یک کلمه؛ او از معدود دانشمندانی است که ” ماتریکس ” و ” متافیزیک ” ریاضیات، دغدغه و مساله اش بود. دریافتهای ذوقی او که مبتنی بر ایده: ” لذت کشف ” بود دریچه ای دیگر از نگاه به ریاضیات و ” فلسفه ریاضی ” را فراتر از کنش و رفتار کارکردی و اعداد محور و صرفا مبتنی بر محاسبات ریاضی گونه، ترسیم می کند. از اینجاست که می توان اورا در امتداد خط سیری یافت که نطفه و نقطه ی آغازش: پیوند سرچشمه های خرد ایرانی در آغاز شکل گیری اش از قرون سوم و چهارم و دوران شکوفایی علم و عقلانیت در ایران دوره آل بویه و سامانیان و در قالب ظهور شخصیتهایی چون: رازی و فارابی و ابن هیثم و بیرونی و بوعلی و خوارزمی و خیام نیشابوری است. بگذارید اینجا یک کمی بیشتر توضیح بدهم:

اساسا ” خرد ایرانی ” بستری است که در آن: ریاضیات و فلسفه- یا به یک معنا: کاوشهای علمی و کنشهای عقلی و نظری- با یکدیگر به تلاقی، تعامل و تعادل می رسند و یک منظومه را شکل می دهند. در سرآغاز تکوین این بستر انسان شناختی و هستی شناختی است که ابویعقوب سجستانی در رساله کشف المحجوب خود: بنیان گیتی و آفرینش را ” خرد ” می شمارد و در همان نگاه است که بزرگترین منظومه تاریخ ایران با ” خداوند جان و خرد ” آغاز می شود. گر نیک بنگریم؛ همه پایه گذاران این خرد نوظهور و مقارن با برآمدن اولین دولت مستقل ایرانی در خود، آمیزه و ترکیب خوش عیاری از ریاضی و علوم پایه: فیزیک و علم الاشیاء، نورشناسی و اپتیک، طبیعیات و سماع طبیعی-فلکیات-نجوم-هیات، طب و….با حکمت نظری و علوم عقلی و فلسفه اولی و الهیات را تجسم می بخشد. این ترکیب متوازن، معماری هوشمندانه نگاه انسان ایرانی در ساختن جهان و جان خویش است؛ و ” نماد ” و ” طراز ” آن ” اعتدال ” درونی و ساختاری خرد و فرهنگ ایرانی که ریشه در حکمت کهن هزارسال قبل از خود و ” خرد مزدایی ” و ” مزدیسنایی ” دارد. همانکه به سربرآوردن دوباره تمدن ایرانی انجامید. این موازنه و اعتدال و این ترکیب متوازن تفکر ریاضی گونه و حکمت نظری و معرفت باطنی، هرجا که برقرار بوده میزان الحراره و شاخص اعتدال در تفکر و در تمدن ایران را نشان داده و هرجا که آن نیمه عقلانیت و حرکت و حیات و کنش علمی دچار خلل و گسست شده منظری از بحران را در ذهن و زیست ایرانی فرانموده است. رونق همزمان بازار علم و علوم عقلی و فلسفه ورزی با گرمی محافل عرفان و طریقت بایزید و بوسعید و ابوالحسن خرقانی در دوران شکوفایی علمی ایران سخت قابل تامل است؛ این گفتگو و همزیستی مسالمت آمیز و متعامل، نمایشگر خلاقیت قوم ایرانی و زایشگری و پویایی فرهنگ اوست. اتفاقا در دورانی که بیشترین اختراعات و اکتشافات و تصانیف علمی- و عمدتا در ریاضیات و علوم پایه- به ظهور می رسد، بیشترین زایشها و جهشهای فلسفی و حکمی را نیز شاهدیم و همانگونه که زکریای رازی با آزادی محض و بی هیچ قید و بند، اندیشه های خود را در نفی ضرورت ادیان، طرح می کند، در همان دوران هم ابوریحان بیرونی در الاثارالباقیه دقیقترین ترسیم از دستگاه گردش خون انسان را چندقرن پیش از ویلیام هاروی ترسیم کرده و در همان زمان که ابن هیثم با گشودن پرتوی به زاویه تابش و اصول تاریکخانه و اختراع ذره بین، پدر عکاسی و پرژکتور و عدسی و سینما می شود، ابن مسکویه سرگرم تدوین نظریه نفس است و ابن سینا حکمت و الهیات شفاء را می نویسد و خیام، مطالعاتش در باب اصل پنجم اقلیدس را سامان می دهد، فارابی از حدوث و قدم عالم می گوید و ابوشکور بلخی و ابوطیب مصعبی و رودکی هم روایتگر انسان- همین انسان طبیعی با همه حالات و روحیات و دغدغه ها و پرسشهایش، و نه انسان مجرد و ماورائی قرنهای بعد!- و توصیف گر رنگهای طبیعت و زندگی اند و نمایندگان مکتب عرفان خراسان نیز در کنار اینهمه، گرمی هنگامه ای دارند و اتفاقا این عرفان نسبت به تصوف قرنهای بعد و دوره ی رکود علم و انحطاط فکر و عقلانیت، بسی و به غایت، انسانمدار و آسانگیر و خردگرا و مهرورز است و از این ” اعتدال جان ایرانی ” بهره ای تمام دارد. این تفاهم، تلفیق و تبادل سیستماتیک، حاصل راهگشایی حکمت زیست ایرانیان و توازن خرد و جان در نگاه این قوم است و می بینیم که با ویرانی بنیان اندیشه و کنش علمی، از دوران غزنوی به بعد و در یغمای ترک و تاتار و تیمور و ترکمان و….تفکر فلسفی هم از نفس می افتد و دیگر مجال سربلندکردن ندارد و عرفان و طریقت هم، رمز ستیز با خرد و عقل می شود و تعصب دینی چنان اوج میگیرد که به گفته ی ” ابونصر عتبی ” مولف تاریخ یمینی: تنها در یک جنگ بر سر اشعریت و اعتزال، هزاران انسان به خون می غلطند و شعر و ادب نیز از آن خردمندی به دام وهم اندیشی و دور شدن هرچه بیشتر از ” منطق و معنای زندگی ” و نیازها و دغدغه های انسانی در می افتد و…. آنزمان است که کشتی به گل نشسته ی فرهنگ ایرانی، فاقد ابتکار عمل و ناتوان از سیستم سازی و تولید دستگاه فکری و تولید نظریه و بی هیچ چشم انداز، توان و قابلیت خود را برای آفرینش و زایش از دست داده و در مواجهه با جهان جدید، بازی را واگذار می کند. اینهمه گفتم که بگویم: انحطاط و زوال ما از همان نقطه آغاز شد که دینامیزم تولید و تکاپوی علمی ما خاموشی گرفت و ترکیب ریاضی و علوم بنیادین و علوم محض با ابداعگری در حوزه های نظری و عقلی و ذوقی که در خود، ضرباهنگ حیات و تعادل یک فرهنگ و تمدن را به صدا درمی آورد، از هم فروپاشید و علم و عقل به محاق رفت و پیشتازی قوم ایرانی در تاریخ شکل گیری فرهنگ و تمدن اسلامی و در: پایه ریزی یک تفکر ” علم محور ” و برخاسته از یک تفکر ” آزاداندیش ” و ” انسان مدار “، به خاطره و تاریخ پیوست.

پنجم- و سرانجام؛ مریم میرزاخانی بی هیچ مداهنه، بی هیچ تعارف، فرزند بلافصل و راست و بی دروغ ” ایران ” است به سبب همه آنچه که گفته آمد. آنچه ” انسان ایرانی ” و ” جهان ایرانی ” در جهان به میراث گذاشت نه صرفا یک تمدن تاریخی، که یک منظومه فکری و هستی شناسانه از همزیستی معرفت علمی، حکمت عقلی و سلوک عرفانی است که یک ” سنت فکری ” پویا و در گفتگو با انسان و جهان برای همه دورانها می آفریند . نماد تفکری که ” تمدن ایرانی ” را ساخت و آن را مثل رود- در گذر روزگاران- از لای سنگ و صخره، از زیر گل و لای، عبور داد و آرام و بی صدا، هرجا که راه جوشش و بیرون زدنی بود سر از اعماق، بالا آورد. مثل خود زندگی و جریان مدامش. او، فرزند همان فرهنگ است که شناخته شده ترین نمادش در جهان ، ” خیام ” است. همان که تصویر و تجسم راهگشایی و عرصه آفرینی و ابداعگری تمدن ماست؛ همچنان که با حل معادلات درجه سوم و طرح نظریه نسبت های هم ارز با نظریه اقلیدس، حد اعلای تفکر ریاضیگونه را رقم می زند، در همانحال، زبان معماهای هستی می شود. طنین پرسشهای هستی سوزی که از ازل تا ابد در جان انسان جاری است.. و صدای حیرت آدمی از راز و معنای زیستنش در فراسوی خرد و هوش…در نبض پیوند هستی و نیستی! و می گوید: ای کاش که جای آرمیدن بودی!…
مریم میرزاخانی، با جنس منحصربفرد رویکرد و نگرشش به ریاضیات و تفسیر مستقل خود از ساختار مفهومی و انتزاعی ریاضیات-بمثابه یک علم محض- تداعی همین پیوند شگفت است که تا همیشه به نام این فرهنگ و این تمدن ثبت شده است. این رود، هرجا که برود، هرجا که باشد، در سربلندکردن و جاری شدنش، آیینه ای به تمامیت این نگاه و این شناخت از جهان می شود. جوانمرگی جانی عزیز و بارآور، همچون او، دریغ بی پایان انسان است در نایافتن راز هستی و ناگشودگی معمای مرگ: اگر مرگ داد است، بیداد چیست؟!….
و: یکدم نگاه کن که چه برباد می دهی چندین هزار امید بنی آدم است این!
یادش گرامی….

فرزاد زادمحسن

نویسنده،پژوهشگر،روزنامه نگار

برچسب ها:

دیدگاه خود را ارسال کنید.

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش های مورد نیاز با * علامت گذاری شده اند.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.