.

مثل آب…

چاپ خبر
 | 
شناسه خبر: 3757
 | 
تاریخ انتشار: 02 مرداد 1396 - 17:13
خسرو شکیبایی، مثل آب بود! هربار که فرصت کوتاه یک سلام و احوالپرسی دست می داد، این حجم لبریز از سادگی، خود بودن، غریب بودن و یک جور تنهایی ذاتی و همیشگی، بیرنگی و بی ریایی و شفافیت و خلوص، به شکلی باورنکردنی همه یکجا و باهم جلوه می کرد و مثل کفی آب به صورتت می خورد! اولش باور نمی کردی هنرمندی با این شهرت و در این سطح از اهمیت و....اما چند لحظه که در کنارش بودی این خالص و ناب- مثل آب- بودن را با همه وجودت می فهمیدی. انگار همه بلور جانش از پشت نگاهش متبلور بود و هیچ چیز برای پنهان کردن نداشت.
مثل آب…

این روزهای آخر تیر، مثل هرسال، دوباره یاد و خاطره خسرو شکیبایی نازنین زنده می شود. روزهای گرم آخر تیر از این پس همیشه به نام اوست. این سالها در غیاب او، از ورای توصیف های همکاران و دوستانش در سینما، رفته رفته شمایل پررنگ تری از غربت او ترسیم می شود. در تمام این پنجاه شصت سال که جایگاهی بنام ” بازیگر “، برای مردم ما تعریف شد و شکل گرفت، نمونه هایی مثل خسرو شکیبایی که از قالب ” هنرپیشه ” تبدیل به یک ” انگاره ” شوند و خصلتی ” شمایل ” گونه پیدا کنند و به ” حافظه جمعی ” راه پیدا کنند و با ” خاطره قومی ” گره بخورند و تجلی آرزوها و حسرت ها و خواسته های مردم شوند، آنچنان که فروغ، فردین را و سینمای فردین را در این جایگاه نشاند و مظهریتی از تمام مردم دید، حقیقتا انگشت شمارند. نگاه کنید که 9 سال از رفتنش گذشته و هنوز با اتکاء به منبعی مثل همین حافظه ی جمعی که یک منبع تجدیدشونده و در جریان است، این خاطره و حضور را بازتولید می کند. و نگاه کنید به خیل بازیگران به اصطلاح ” چهره ” و در زمان خود بشدت مطرح و مشهور و روی جلد! و تیتر یک! که تنها پشتوانه و سرمایه شان؛ جلوی چشم بودن، روی صحنه بودن و حضور و فعالیت مداوم بود و تا از روی پرده محو شدند، از خاطرها و خاطره ها هم رفتند!
اما من اینجا می خواهم از یک ویژگی کمتر شناخته شده این عزیز بگویم: فلاش بک به 12 سال پیش….خرداد 84 و روزهای پرالتهاب انتخابات ریاست جمهوری و آن رقابت نفسگیر میان هاشمی رفسنجانی و محمود احمدی نژاد. به یاد بیاورید آن فضای آشفته و پرغبار را که ” دروغ “، تازه نفس و بی مهار و افسار، جلو می آمد و نفس کش گویان، حریف می طلبید. آن روزها، روزهای بسیج شدن و تکاپوی روشنفکران و نخبگان و خلاصه همه اهل درد بود برای آگاه کردن جامعه از خطری که همه را تهدید می کرد و جلوگیری از فاجعه ای که بالاخره هم رخ داد و….آن چندروز، ستاد انتخاباتی هاشمی- که آنروزها شده بود هاشمی2005-! شده بود خانه ما و خسرو شکیبایی مثل چراغ خانه بود. می گفت: همه توانم را می گذارم تا به سهم خودم نگذارم اتفاقی بیفتد که حتم دارم برای همه ما ناگوار و غیرقابل تصور است. حضور هرشبش در آن ستاد، نمادی از یک درک عمیق و احساس تعهد و مسئولیت جمعی- در قبال سرنوشت سرزمینش و مردمش- بود.
خسرو شکیبایی، مثل آب بود! هربار که فرصت کوتاه یک سلام و احوالپرسی دست می داد، این حجم لبریز از سادگی، خود بودن، غریب بودن و یک جور تنهایی ذاتی و همیشگی، بیرنگی و بی ریایی و شفافیت و خلوص، به شکلی باورنکردنی همه یکجا و باهم جلوه می کرد و مثل کفی آب به صورتت می خورد! اولش باور نمی کردی هنرمندی با این شهرت و در این سطح از اهمیت و….اما چند لحظه که در کنارش بودی این خالص و ناب- مثل آب- بودن را با همه وجودت می فهمیدی. انگار همه بلور جانش از پشت نگاهش متبلور بود و هیچ چیز برای پنهان کردن نداشت. کودکی اش را همانطور دست نخورده و تغییر نکرده نگهداشته بود. به وضوح این شور و سرخوشی غریب کودکانه در رفتارش لب پر می زد و یک جوری بالاخره بیرون می ریخت! اصلا هم اهل در قید و بند کردن خود و در تکلف ماندن نبود. خودش را همان اول کار، لو می داد. بازیگری بود که بازی نمی کرد اتفاقا! مثل همان روز که دوستم مجید توکلی رفته بود سر فیلمبرداری دلشکسته -به گمانم- برای دیدنش و نوار سنتوری محسن چاوشی را توی ضبط ماشینش گذاشت در آنتراکت بین کار و تعریف می کرد که تا نوار رسید به اینجا که: هیشکی نمی فهمه چه حالی دارم/ چه دنیای رو به زوالی دارم و….یکدفعه دیدم سرش را بی اختیار گذاشت روی فرمان، شانه هایش تکان تکان خورد و…گریه ای که تمام نمی شد! وسط هق هق و اشک و با همان سر تکیه داده به فرمان ماشین صدایش آمد که: ببین منو می گه ها! منو داره می گه! می بینی؟
اصلا خسرو شکیبایی یک جور غریبی، خود ” هامون ” بود. یک جور راز داشت. یک جور نشناختگی و درک نشدگی و غربت که حاصلش احساس مداوم تنهایی بود. همان که هامون داشت و چه کسی اصلا می توانست اینقدر عجیب یک کاراکتر را آنهمه زنده بیافریند و آنقدر ماندگارش کند؟ گیرم که ” ناصر چشم آذر ” عزیز هم اصلا گذارش نیفتاده بود تئاتر شهر و خسرو را سر تمرین ندیده بود و ذوق زده نشده بود و ” مهرجویی ” را فردایش نبرده بود همانجا و او را هم به اعجاب نیاورده بود از کشف این اعجوبه و….! اما اصلا نمی شد تصور کرد هامون با کسی جز خسرو بماند و دیگر نرود! می شد؟ نه نمی شد….
این روزها، روایتی از پیامبر دیدم که با اندک تغییری از امام صادق هم نقل شده است- که این روزها متبرک به نام اوست- که: مومن مثل آب است! زنده و زلال و در جریان. و خالص!…و همین است که آب، ضرباهنگ زندگی است. ناض زندگی است. و کسی که مثل آب شد، مثلا همین خسرو خودمان که انقدر ساده و بی قید و بند تکلف، وقتی همراه مادر برای عمل، جلوی بیمارستان لاله رسیده بودیم و داشت از ماشین پیاده می شد، دیدمش که سوار ماشین بود و. از همانجا داشت رد می شد و دست تکان دادم و فوری دست تکان داد و….رفت. و این آخرین دیدار بود!، اینچنین کسی سرنوشتش، سرنوشت ” آب ” است: بیس مرگی و هماره در جریان و زایش و زیستن… و در استمرار! به تعبیر درخشان شاملو:
ای کاش آب بودم
گر می شد آن باشی که خود می خواهی
آدمی بودن؛ حسرتا! مشکلی است در مرز ناممکن. نمی بینی؟
خانه خسرو خوب ما، تا قیامت، سبز…..

برچسب ها:

دیدگاه خود را ارسال کنید.

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش های مورد نیاز با * علامت گذاری شده اند.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.