.

علی؛ حقیقتی که تاریخ، تاب نیاورد!

چاپ خبر
 | 
شناسه خبر: 2438
 | 
تاریخ انتشار: 27 خرداد 1396 - 16:53
در تمام دورانی که پس از خلافت کوتاه چهارسال و چندماهه علی بن ابیطالب گذشته تا همین امروز، به ظاهر، مسیر تاریخ و ماهیت حکومتها همه در جهت نفی آن حقیقت بوده است که علی در پیوند با آن، علی شد: "عدالت".
علی؛ حقیقتی که تاریخ، تاب نیاورد!

در تمام دورانی که پس از خلافت کوتاه چهارسال و چندماهه علی بن ابیطالب گذشته تا همین امروز، به ظاهر، مسیر تاریخ و ماهیت حکومتها همه در جهت نفی آن حقیقت بوده است که علی در پیوند با آن، علی شد: “عدالت”. از همان فردای رهسپار شدنش از جهان تا امروز، سرتاسر تاریخ بشریت، دیگر هیچ نشانی از آن دوران کوتاه به ما نداد و دنیای اسلام، حتی رشحه ای از آن عدالت نایاب و افسانه وار را حظ و تجربه نکرد؛ عدالتی که از ظرفیت و تحمل تاریخ و از وسعت ادراک و فهم بشر، گویی فراتر بود!
اما چرا علی، همچنان و در گذر روزگارانی- که همه بر نفی آنچه او نماد و معیارش بود- شکل و قوام گرفته، و در این چیرگی مستدام و علی الدوام ظلم و بیعدالتی و تبعیض و خودمحوری و قدرت بمثابه هدف و معیار، که قاعده مسلط در روند تاریخ بوده است، چراغ راه و قله و قبله نمای این حقیقت مانده است؟ گویی مظهریت آن ” آرمان ناتمام ” است که چون آتشی زیر خاکستر در دل دورانها، مانده تا مگر روزگاری دیگر از نو سربرآورد.

تجربه شگفت و منحصر بفردی که او در سیره و سلوکش، از فردای فقدان پیامبر و در الگوی بی تکرار آن خلافت چهار و اندی ساله، بجا گذاشت آنهمه هست که با هیچکس و در هیچ دوره دیگر قابل قیاس نباشد و تنها اورا به یک ” طراز ” و ” معیار ” مجسم از یک نگاه به انسان، به توحید و به ماهیت دین تبدیل کند. نگاه حاکمان دینی، چه پیش از او وچه پس از او که خلافت به سلطنت و اصطلاحا ” ملوکیت ” مسخ و تغییر مسیر داده شد و جاهلیت و بدویت بادیه نشینی دست در آغوش مدنیت و اشرافیت امپراطوریهای ایران و روم انداخت و با پول و غنائم سرریز شده از فتوحات، پروارتر شد و بساط سیطره بر نیمی از جهان آنروزگار گسترد، همواره نگاهی مبتنی بر ” تسلط ” و ” تغلیب ” بوده است: چیرگی بر مردم با توسل به ” رعب ” یا با تکیه بر ” جهل ” آنان که بعدها در فقه اسلام و اهل سنت و جماعت رسما راه یافت و قاعده ای مستقل گردید با عنوان: ” اماره الغلبه “!……

اول- هنوز چندروز از رحلت پیامبر نگذشته بود که ابوبکر، با رای سقیفه که احیاء سنت قومی جاهلیت بود و نه وصیت رسول خدا و حتی شورای متکی بر اراده جمعی، روی کار آمد و از همان آغاز، دو اقدام را صورت داد: اول: بیعت به زور و قهر از مخالفان حکومت جدید و اعزام سپاهی جهت سرکوب اصحاب رده و گرفتن جزیه و خراج. و دوم: ترور و حذف چهره های سرشناسی چون سعدبن عباده رئیس قبیله خزرج و از سران مخالفان بیعت سقیفه با توسل به جهل و انتشار اشعار خرافی و مجعول چون: قد قتلنا سیدالخزرج سعدبن عباده…از زبان جنیان که: ما سعد را کشتیم! این یعنی احیای همان فرهنگ جاهلیت و آغاز انحراف و بدعت با توسل به دو عنصر: 1-ترس و 2-جهل. سیره علی بن ابیطالب اما درست در جهت نفی این دو بود و برای همین به بازسازی هندسه ی فهم جامعه از ” منطق و ماهیت قدرت در اسلام ” و آموزش مسئولیتهای حکومت در برابر مردم پرداخت. به جامعه آنروز که هیچ سابقه و اندک شناختی از چنین نگاه و نسبتی نداشت، بینش تازه ای در برقراری نسبت خود با حاکمان داد. وظایف متقابل مردم و حاکمیت را بیان کرد. همگان را به مطالبه حقوق خود و بازخواست و حسابکشی مدام و مستمر از حاکمان آگاه کرد. به مردم گفت که بی ترس و لرز، بی لکنت زبان و بدون کمترین محافظه کاری و مماشات با حاکمان خود سخن بگویند. تملق نگویند و حقشان را بی هیچ ملاحظه و مصلحت اندیشی مطالبه کنند. در بدو ورود به کوفه- که مرکز جدید خلافت شده بود- تمامی اموال و دارائی ناچیز خود را در معرض دید همگان گذاشت و گفت تا به دقت، صورت برداری کنند و اگر سال دیگر در همان موعد، چیزی به این اموال اضافه گشته بود بدون درنگ محاکمه اش کنند: یا اهل الکوفه! اذا انا خرجت من عندکم بغیر رحلی و راحلتی و غلامی فانا خائن! ( ای مردم کوفه: اگر من از نزدتان با چیزی افزون بر این مرکب و توشه رفتم پس بدانید که در حقتان خیانت ورزیده ام )…و گفت: ولا تکلمونی بما تکلم بها الجبابره ( با من آنچنان که با جباران و گردنکشان سخن می گویند- از سر ترس و ذلت و ضعف- سخن نگویید ). و گفت: فانی لست فی نفسی بفوق ان اخطیء و لا آمن ذلک من فعلی الا ان یکفی الله من نفسی ( من بی گمان خود را در مرتبه ای نمی بینم که خطایی نورزم و خویش را ایمن از لغزش و نادرستی نمی یابم مگر آنکه خداوند کفایتم کند )….مردم شهر انبار- که درگذشته از متعلقات امپراطوری ایران  بود- بنا به سنت و عادت دوران ساسانیان به دنبال مرکب خلیفه دویدند. بر سرشان نهیب زد که: و الله ما ینتفع بهذا امراءکم و انکم لتشقون علی انفسکم فی دنیاکم و لتشقون به فی اخراکم آخرتکم و ما اخسر المشقه وراءها العذاب…با این کار، هم مرا تباه می کنید و هم خویش را به خواری می افکنید. و…………

پیداست که علی بن ابیطالب، روی در تمامیت تاریخ و انسان دارد و گفتمانش، حفظ و انباشت قدرت نیست که در نظرش- اگر وسیله استیفا و اعاده ی حقی نباشد- از آب بینی بز و وصله کفش مندرسی هم حقیرتر و بی مقدارتراست. کار او معماری جان است. در سرتاسر حکومت او، آنچه نمی بینیم، کمترین انتسابی به قدسیت و عالم غیب و ماوراء و قائل شدن به منشاء الهی برای حکومت خویش است و مشروعیت قدرت را نه به رای و پذیرش مردم، که به سرچشمه ای آسمانی و فرازمینی و فراانسانی پیوند زدن و راه را بر نقد و تصحیح و اعتراض و چون و چرا و پرسش بستن و کوچکترین توصیه به اطاعت و تبعیت مطلق و یکجانبه و بی قید و شرط از حاکمیت و تلقی قدسی و مطلق از آن، که بزرگترین ابزار حاکمان در طول تاریخ برای بستن دهانها و توجیه غارتگری و درنده خویی خود بوده است، و آنچه می بینیم: آگاه کردن مردم به حقوق خود در برابر حاکمیت و حتی جری کردن و جرات بیش از اندازه دادنشان برای بازخواست از صاحبان قدرت و طلب روح مسئولیت پذیری و پاسخگویی از آنان است. او در مقام رهبری بر مردم، آنچنانکه خود از ماهیت دعوت و حرکت پیامبران در تاریخ سخن می گوید و کار آنان را: آشکار ساختن و به ظهور آوردن ” دفائن عقول ” انسانها می داند روی اش نه با ترس و جهل آدمیان و مردار کردن توده های تباه شده و از روح انسانیت و حیات، تهی شده ی انسانی به قصد غلبه و تسلط هرچه بیشترو مرعوب کننده تر بر آنها، که تربیت و تکامل جان آدمی است و از این است که روی در خرد رشدیافته و جان آگاه دارد و سخنش، با عقل و جان است. از آنروی که به تعبیر مولانا؛ پای تا سر، همه ” عقل و دیده ” است و ” ای علی که جمله عقل و دیده ای/ شمه ای واگو ازآنچه دیده ای “. ابن سینا در جایی از ” اشارات ” خود، علی را در میان خیل اصحاب پیامبر به عقل مطلق و مطلق عقل، نسبت به دیگر اعضا و اندامهای بدن تشبیه کرده است و این حقیقتا تشبیه حیرت آوری است. و همین است که در روزگار ما ” بهرام بیضایی ” در آن نمایشنامه ” مجلس ضربت زدن ” می نویسد: ” من علی را در زمانه خود، بی هیچ شباهتی به قبل و بعد از خویش، یک روشنفکر تمام عیار می بینم که سر و کارش تنها با ” خرد ” انسانهاست “……..شگفت آنکه انسانی که خود، قبله و قافله سالار سالکان و عارفان و سزچشمه حیات باطنی و معرفت غیبی و سرحلقه وجد و وصول عارفانه است که ” الغیر ظهور مالیس لک ” بر لب دارد و به ذعلب یمانی: ” لم اعبد ربا لم اره ” می گوید و با همگان راز می گشاید که: ” لو کشف الغطاء ماازدت یقینا ” ( اگر همه پرده ها و حجابهای آسمان و عالم غیب به یکسو روند ذره ای بر ایمان و یقینم افزوده نمی شود ) در کار حکومت و ملکداری اما، تنها و تنها بر “عقل زمینی” و “خرد بشری” تکیه دارد و حکومت را قراری و توافقی میان مردم و حاکم، بر اساس خواست و اراده جمعی می داند و به کارگزارش می نویسد: ان عملک لیس لک بطعمه، و لکنه فی عنقک امانه ( همانا که این قدرت و منصب، طعمه تو برای دریدن و پاره پاره کردن مردم نیست. بلکه امانتی برای ادای حقوق آنهاست ) و حق بشری را فارغ از هر دین و مذهب و مسلک، محترم و مشروع می شمارد: و لا تکونن علیهم سبعا ضاریا تغتنم اکلهم فانهم صنفان: اما اخ لک فی الدین او نظیر لک فی الخلق ( بر مردمت همچون درنده ای نباش که خوردنشان را غنیمت می شمرد. همانا که آنان بر دو گروهند: یا برادر دینی تو. یا شریک تو در خلقتند و انسانی چون تواند ) و اینهمه در زمانی است که حریف غدار، نمازجمعه را چهارشنبه می خواند و از هیچکس صدایی به پرسش یا اعتراض برنمی خیزد! و به او پیغام می دهد که با اینچنین کسانی طرفی…جبهه بزرگ علی، جهل است که با تعصب درآمیخته و تبدیل به بزرگترین پیاده نظام و سیاهی لشکر استبداد می شود آنچنان که قرآنهای بر سر نیزه ، سپاه او را نیز زمینگیر می کند. در برابر این جهل متراکم و بسیط که پرده در پرده چون ابرهای سنگین ظلمت برروی هم انباشته شده اند این تنها اوست که خردهای مغلوب و مرگزده را طرف خطاب می گیرد و انسانها را زنده و در شکفتگی فطرت و جان و در اتصال به مدار تکامل توحیدی، و نه جسم هایی بیجان و مرعوب و مسخ شده در سایه ترس و طمع و جهل، می خواهد و می خواندو این است که پیامبر به ابوذر توصیه می کند: اگر دیدی تمام انسانهای عالم به راهی می روند و علی بن ابی طالب، تنها پای در راهی دیگر گذاشته است تو از پی او رو که همان راه رستگاری است. و این است که او را همان ” صراط مستقیم ” می نامد که در قرآن آمده است و غایت و سرانجام هستی و آفرینش است.

دوم- اگر عصاره حیات علی را در یک چیز خلاصه کنیم آن چیزی نیست جز: عدالت. این عدالت هم در پیش از خود سابقه ای ندارد. خلافتهای پیشین، مردم را هرچه بیشتر از مفهوم عدالت دور کرده بودند و امیرمومنان کاری سخت درپیش داشت و آن: تبیین هستی شناسی عدل و تطبیق فهم از توحید و تفسیر وحی و شریعت بر محور ” منطق معرفت شناسی عدالت ” است. ترسیم همین چشم انداز هم آغازگر دو جنگ بزرگ تاریخ صدر اسلام: “جمل” و “صفین” و صف آرایی اصحاب، اشراف و بزرگان جامعه و جهان اسلام در برابر اوست.
دین بدون عدالت در نگاه علی قابل تصور نیست و عدل، مایه حیات و استمرار دین است: العدل حیات الاحکام.
حکومت از منظر او تنها علت وجودی اش برقراری عدالت است و اگر هدفی جز این را دنبال کند اساسا مشروعیتی ندارد: کیف اظلم احدا لنفس یسرع الی البلی قفولها و یطول فی الثری حلولها

عدل در  بینش امیرمومنان، مفهومی سیال و تعویل پذیر یا بی شکل قابل تعمیم به معانی بیشمار نیست . که راهنمای عمل و مرام نامه حکومت و سرلوحه و آیین حکم رانی است:”الحق اوسع الااشیاء فی التواصف و اذیق الااشیاء  مع التناصف”.
بر این اساس، تقسیم و توزیع اموال بیت المال را برابر می کند و نه چون دوران خلیفه دوم بر معیارهایی ناروشن و غیر شفاف چون: تقوی و سابقه در اسلام و جهاد و هجرت و تقرب به پیامبر اکرم چرا که بدرستی این معیارها را نه قابل معاوضه با منافع و مواهب مادی، که معطوف به آخرت و معامله با خداوند می شناسد که اگر در جامعه ای ملاک ارزشگذاری و اولویت در تخصیص امتیازات و امکانات شد بی شک راه بر ریاکاری و دروغ و عوامفریبی گشوده خواهد شد. آنکه روشنی بصیرت و یقینش، روی به ساحت معرفت ” مع کل شیء لا بمقارنه و خارج عن کل شیء لا بمزایله ” نهاده و حکمتش اینگونه حقیقت توحید را رصد می کند که: ” داخل فی الاشیاء لا بالممازجه و خارج عن الاشیاء لا بالمباینه “، در عالم سیاست و قدرت، بنا را بر پذیرش فهم جمعی . تمکین و سرنهادن به تشخیص و تصمیم جمع- ولو به خطا و ناروا- می گذارد. در حکمیت، با آنکه نتیجه از پیش برایش روشن است، به خواست همگان گردن می گذارد و در آخرین روزهای حیات هم، آنگاه که هیچکس از فرمان اعزام او به جنگ با معاویه و یکسره کردن کار سپاه شام تمکین و اطاعت نمی کند خود، تنها و بی هیچ اجبار و تحمیل بر مردم، راهی نخیله می شود! و…….
سوم- علی یک ” آرمان ناتمام و تحقق نیافته ” است که بموازات تکامل اندیشه بشری، رشد و حیات و پویایی از سر می گیرد. زخم همچنان درمان نشده و التیام نیافته تاریخ بشر….
وقتی که معاویه بن ابوسفیان در سال 42 هجری و پس از صلح با امام حسن بن علی علیه السلام به مدینه آمد و آن خطبه مشهور را خواند که: من این عهدنامه را هم اکنون زیر پا له می کنم و من نه برای نماز و روزه، که برای قدرت بر شما تسلط یافته ام، و هنگامی که زیادبن ابیه در همان مسجدی که محرابش از خون علی بن ابیطالب رنگین گشت به مجرد آنکه سنگی از وسط جمعیت بر سرش که بر منبر نشسته بود و کوفیان را از عاقبت نافرمانی بیم می داد اصابت کرد، دستور داد همه درها را ببندند و آنگاه دست همه حاضران در مسجد را برید! و هنگامی که کار به ولیدبن عبدالملک رسید که برای نماز صبح، معشوقه خود را با آلودگی جنابت و با جامه ناپاک، عمامه بر سر و صورت بسته راهی مسجد کرد و همگان بر او اقتدا کردند و سرانجام حجاج بن یوسف ثقفی که بزرگترین لذت زندگی برایش تماشای غلتیدن انسانی در خون خویش بود!…، پیدا بود که آن چهارسال و چندماه، تجربه ای بی تکرار و از جنس و جوهره ای دیگر بوده است و باید دورانها بگذرد و فهم بشر آنچنان وسعت گیرد که به معنای سخن او نائل شویم:
غدا ترون ایامی و یکشف لکم عن سرائری و تعرفوننی بعد خلو مکانی و قیام غیری مقامی ( فردا که شما را ترک کردم روزگاران پس از من را خواهید دید و آنگاه، ناشناخته های من بر شما آشکار خواهد شد و مرا بعد از آنکه جایم را خالی یافتید و دیگران را تکیه زده بر جایگاه من دیدید خواهیدشناخت).

 

فرزاد زادمحسن

نویسنده،پژوهشگر،روزنامه نگار

برچسب ها:

دیدگاه خود را ارسال کنید.

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش های مورد نیاز با * علامت گذاری شده اند.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.