.

روز قلم، روز غم

چاپ خبر
 | 
شناسه خبر: 3069
 | 
تاریخ انتشار: 17 تیر 1396 - 14:45
این سالها، روز قلم، روز غم ما هم هست. روز تازه شدن غمهامان....از نبودن، از رفتن، از خاموش ماندن قلمهایی که حرمت کلام بودند و آبروی نوشتن. تقصیر نداریم. بس که به مسلخ نشستیم، از روز خودمان هم می ترسیم!
روز قلم، روز غم

روز قلم است امروز و اتفاقا در چندجای شهر مراسم گرفته اند برای علی شریعتی و عباس کیارستمی و چه تقارن شگفتی است که این هردو، هریک در جایگاه و موقعیتی خاص و در زمینه و زمانه ای کاملا متفاوت و منحصر بفرد، ترسیم کننده افقی از سرشت و سرنوشت قلم و نوشتن و اندیشیدن در این سرزمین بودند و شگفت تر آنکه مرگ این هردو، ماهیت و معنایی تراژیک و تمثیلگونه یافت از فرجام فکر در این اقلیم که دامن اهلش را در هر موقعیتی که باشد و به هر ترتیب می گیرد! : از استاد و سخنوری حبس کشیده و در تبعیدی خودخواسته و ناگزیر، تا سینماگری کامیاب و پر توفیق و در قله شهرت و اعتباری جهانی اما…..
روز قلم برای ما حامل چه معنایی می تواند باشد و چه چیز را قرار است فرایادمان بیاورد جز تداعی همین مصیبت تاریخسوز و تقدیر ابدی که در مسلخ ” بی دولتی فرهنگ ” از عصر فردوسی و سلطان محمود و آن محادثه تاریخی بین فاتح بتکده های سومنات با مولف شاهنامه تا همین امروز بر اهل اندیشیدن و نوشتن می رود؟ در این تاریخ عقیم و بی کورسو، که خرد، موی و روی پریشیده در خاکستر و خون، قرنهاست پامال سم ستوران بوده از عهد غزنوی و خوارزمشاهی و در کتابسوزان و گرد و خاک مغول و بعدش تیمور و بعدش محمود افغان و بعدش……و از ناصر خسرو اش که طنین بغض گلوی لگدکوب شده ی خرد ما بوده زیر تیغ تعصب مذهبی و تنگ نظری و جهل و کوربینی، تا فردوسی مغموم و به انزوا نشسته و ناکام، از نجم الدین رازی سرنهاده به خنجر مغولان تا سهروردی آواره و در خون تپان و از عین القضات شمع آجین شده و از فضل الله حروفی سوخته و خاکستر به باد رفته تا قائم مقام خفه با پارچه و چوبی در ته حلق در باغ نگارستان…و تا میرزا آقاخان کرمانی و شیخ احمد روحی و خبیرالملک و صوراسرافیل حلق آویز شده زیر طناب دار استبداد و ادیب الممالک فراهانی مرده از گرسنگی و دهخدا و تقی زاده فراری از وطن و میرزاده عشقی جوانمرگ به تیر سردارسپه و نسیم شمال کز کرده کنج تیمارستان و بهار دائم از این محبس به آن تبعید و…….تا همین روزها که خزان کلمه و شهادتکده قلمهاست…… در همه این دستکم هزار و دویست سال که خواجه نظام الملکش در سیرالملوک خود نوشت: ” و بباید دانست که ملک و رعیت، همه سلطان راست…” و فرخی سیستانی اش سیلاب خونهای بیگناهان را که از ساق اسبان لشکر محمود بالا آمد بود به گل سرخ و یاقوت و لعل خوشاب تشبیه کرد و از سلطان کامکار جهان خواست که بیشتر خون بریزد و همه دشت و صحاری را به خون، پر از گل و گوهر کند! تا سیل آن “تهافت الفلاسفه” های بی شمار و بی امان که بر سر و مغز این خرد و عقلانیت نحیف و بی پشت و پناه و همیشه متهم و محکوم و مطرود کوفتند و بزرگان سخنش بزرگترین حاصلشان هرچه لت و پارتر کردن این نعش بی رمق و شرحه شرحه بود و صدایشان: ” نقد هر فلسفی کم از فلسی است ” و: ” ره عقل جز پیچ در پیچ نیست ” و : ” تن رها کن تا نخواهی پیرهن ” و…… دست قلم شده ی اهل قلم این قوم، حامل و وارث همه فاجعه ها و ویرانیهای تاریخ و تبار ماست. کجای این تاریخ دیده اید که یک صدای برخاسته از خرد و فضیلت و انسان مداری که سر در آخور ندارد و رویش با انسان است و نه با همیان های زر و کنیزکان و غلامان مرحمتی و لقب و منصب و مواجب اعطایی ملوکانه، به آسایش و آزادی و رفاه، روزگار بگذراند و اجازه نشر بی دغدغه سخن خویش را یافته باشد و مثل ناصر خسرو از ترس جان آواره کوه و دره یمگان نشود و شب و روز ننالد: ” از جور این گروه خران بازخر مرا” و مثل ادیب الممالک فراهانی نگوید: ” خوشبخت آنکه کره خر آمد الاغ رفت! ” و مثل حافظ بزرگ این درد را در حافظه ی دوران ها حک نکند که: ” تو اهل دانش و فضلی؟ همین گناهت بس…! ” و سر این رشته را بگیر و بیا تا همین قرنی که هنوز در آنیم و بهارش به رضاشاه شکوه نامه می نویسد و از گرسنه ماندن چندسر عائله اش شکایت می برد و ضجه می زند: ” آنکه بود رند و نابکار، بود سیر وانکه شدش راستی، شعار، گرسنه! ” این تقدیر علی الدوام، چرا تا همین امروز هم سایه بختک وارش را از سر قلم و اهلش بر نمی دارد؟ نه از آن است که ” فکر “- که ” قلم “، کارگزار و سر بفرمانش است- هنوز هم ” سنت ” قومی ما نیست و سهل است، ” فکر نکردن “، ” پرسش سوزی ” و ” خردستیزی ” و ” خردگریزی ” در سیر این تاریخ، رفته رفته تبدیل به سنت و مسلک و آئین جمعی ما ایرانیان شده و فروکوفتن این عقل همیشه موذی و مزاحم و خانه خراب کن و عافیت برباد ده به اسم اشراق و ایمان و طریقت و شهود و عرفان و علم باطن و یقین و به اسم بی چون و چرای شخص شخیص ” حضرت عشق! ” که این عقل بیچاره فلک زده بقول مولانا: ” در شرحش چو خر در گل بخفت ” و تاریخ، عیان می کرده عقل باید مثل لکه نجاست از صحنه دور می شده و خودش حساب کار دستش می آمده و حد و حدود خودش را می دانسته؟!….
این نبودن سابقه ای از ” سنت تفکر مبتنی بر عقل ” و خالی شدن میدان از اندیشه فلسفی و فیلسوفان را چون جذامیان از انظار دور کردن و این غیاب و غروب آن نیم نفسهایی که از عصر سامانیان و درخشش فلسفه آزاد و غیر ملتزم به مبادی وحی و شریعت و انحصار کنش عقلانی به ” علم کلام ” و دوران ظهور ابن سینا و فارابی و ابن مسکویه و رازی که در آن، ابویعقوب سجستانی در کتابش نوشت: ” خرد، بنیاد همه هستی و آفرینش است ” و فردوسی: ” به نام خداوند جان و خرد ” آغاز سخن می کرد، همینها بود که نوشتن و گفتن را پرمخاطره ترین کار این ملک کرد و آنکه دم به کرشمه ی قدرت نمی تکاند با هر کلمه که می گفت با آتش بازی می کرد.. و سرانجام هرچه پیشتر آمدیم عرفان نیز با هرچه بیشتر درافتادن با عقل، بیرنگ و روحتر شد و از طریقت انسانمدار و خردگرای بایزید و بوسعید، رسید به تصوف خانقاهی عصر صفویه که مضحکه ای از عارفانه زیستن شد و سنت شعر هم در محو عقل، به چنان بیراهه ای درافتاد که اوج مهارت و هنرنمایی شاعرش این شده بود: ” زسایه مژه چشم مور بست قلم چو می کشید مصور دهان تنگ تو را…”! و کار به هرچه عجیب تر و پرت و پلاتر و غیرواقعی تر سرودن شعر کشید و این همان زمان است که شاه عباس کبیر! برای خوردن زنده ی گوشت غیر شیعیان خالص!، لشکر مخلص ” چیگینی ها ” را تربیت کرده که به یک اشاره سر تا پای ” میرعماد ” بزرگترین خوشنویس تاریخ این دیار را که سید هم هست می درند! و همان زمان است که ” کلب آستان علی- عباس! “، ” شانی تکلو ” را برای یک بیت شعر، در ترازو می گذارد و هم وزنش طلا می دهد و از آنطرف ” ملاصدرا ” بجرم آنکه آخرین صدای فکر فلسفی ماست باید با تهمت بی دینی و مرتد شدن، از شهرش تبعید شود و در کنجی از بیابان ” کهک ” خاموش بنشیند.
در این هماغوشی جهل و عصبیت و ” فرار از فلسفه ” و تبعید و طرد و محو هرچه بوی عقلانیت و فکرکردن و اندیشه ی آزاد انسانی بدهد، با استبداد و قدرتی که همه حیاتش را و هویتش را، در فکر نکردن و ناآگاهی و از همه جا و همه جهان بیخبر بودن این مردم می دیده، عیان ببین غربت قلم را که انگار این غربت، این دار خود را شب و روز به دوش گرفن و باخود مثل سایه به هرکجا بردن، طوق لعنت همیشگی هرکسی است که قسمتش ” کلمه ” است و ” کلام “…..یکی بگوید کی این دور به انتها می رسد؟ ” قاصد روزان ابری ، داروگ! کی می رسد باران؟!…. ”
این سالها، روز قلم، روز غم ما هم هست. روز تازه شدن غمهامان….از نبودن، از رفتن، از خاموش ماندن قلمهایی که حرمت کلام بودند و آبروی نوشتن. تقصیر نداریم. بس که به مسلخ نشستیم، از روز خودمان هم می ترسیم!
و ببین حکایت حال ما را این سالها و این روزها…..ما که به همین نوشتن خوشیم….با همین دستهای قلم قلم شده و انگشتهای شکسته و همین کوله بار تباهی همه تاریخ بر دوش…همینجور خم شده و خرد و خسته و درهم کوفته اما بگذارند فقط بنویسیم! بقول مارکز بزرگ: ” زنده ام که روایت کنم ” همین و ختم کلام! ما را با آن لشکر پر هیمنه رانت ها و امتیازها و سواپ و ترانزیت و انحصار واردات و صادرات و اسکله و قاچاق و اختلاس و ویژه خواری و زمین خواری و کوه خواری و همه چیز خواری و همه زمین و زمان را یکجا بلعیدن و هرت کشیدنها بخدا کاری نیست. ما فقط به نوشتن، نو می شویم. به نوشتن از زیر این آوار مصیبت سربلند می کنیم و زنده می شویم و به نوشتن زنده می مانیم. ما به حرمت کلام نفس می کشیم و به عشق کلمه روی هر زخممان، هرچه هم که کاری و خونچکان و بی درمان، مرهم می گذاریم. بگذارید بنویسیم فقط. این یک قلم را، همین ” قلم ” را به ما وابگذارید همه زمین و آسمان پیشکش…بهشت ما همین قلم است و حیات ابد ما همین کلمات که پاره های جان و تراشه های تن و چکه چکه خون رگ ما هستند و می ریزند. فقط نام کلمه را، تقدس کلام را مسخ نکنید هرکار که می کنید. همین کلمه برای ما مانده از دار دنیا… حرمت این کلمه را به سخره نگیرید با کلمات جعلی و روزنامه های جعلی و نویسنده های جعلی و شاعرهای جعلی و قلابی…. ما بقول خواهرمان ” فروغ ” با همین نوشتن است فقط، که از صف مردگان بیرون جهیده ایم…و زیر سیل مرگ و مرگ و مرگ که از هر درز و دریچه این تاریخ فوران می کند، مانده ایم و….می مانیم!

برچسب ها:

دیدگاه خود را ارسال کنید.

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش های مورد نیاز با * علامت گذاری شده اند.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.